
|
|
|
|
|
پنج شنبه تولد پسر عموهای سهند کسری و صدری بود.در کمال ناباوری سهند توی تولد از جاش تکون نخورد و مثل آقاها نشسته بود....باز خوبه پسرم بلده آبرو داری کنه:
از سمت راست:کسری-سهند-یاشار(صدری هم حاضر به عکس انداختن نشد که نشد!!!!) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:56 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
...............بالاخره بعد از کلی مکافات و سر و کله زدن با خودم تونستم همت کنم و بیام و این وبلاگ پسری رو آپ کنم.
یادش به خیر زمانی که آرزو میکردم که سفید برفی منم بدو بدو بپره بغل مامانش...ولی در حال حاضر آرزو میکنم کاش واسه یه دقیقه هم که شده این سفید برفی بشینه رو زمین.حتی موقع تلویزیون نگاه کردن هم حاضر به نشستن نیست و ترجیح میده که ایستاده آهنگای مورد علاقه اش رو نگاه کنه. توی حرف زدن کلی پیشرفت داشته....آخه پسرم دو زبونه هست و کاملا متوجه میشه که زبون من و بابایی با هم فرق داره!!!!! عاشق دردره ولی به هیچ عنوان حاضر نیست کفش بپوشه...گاهی که با هزار ترفند کفش پاش میکنم به لطف بابایی فقط تا توی ماشین دوام میاره و نه بیشتر! موقع غذا خوردن حتما باید یه قاشق و بشقاب هم جلوی خودش باشه و همه جا رو صفا بده...عاشق دوغه و سر غذا لیوان دوغ نباید از جلوش کنار بره.به دوغ هم میگه آبههههههه. یه بازی جدید هم با کمک بابایی کشف کردیم اونم حباب بازیه.چند وقت یه پیش یه دونه حباب ساز خریدیم که به لعنت خدا نمی ارزید و فقط واسه نشکوندن دل من یه بار تونستیم باهاش حباب درست کنیم بعد از اون هم بابایی یه حباب ساز اختراع کرد که توی خیلی از موارد که میخواهیم سر پسری رو یه جوری گرم کنیم ازش استفاده میشه...و پسری هم کلی با حبابا بازی میکنه و همش مثل توپ دنبالشون میدوه و میخواد با دستش بگیردشون و وقتی میترکند از ته دل میخنده.توپ بازی رو هم خیلی خیلییییییییی دوست داره و همیشه و در همه حال باید ۲-۳ تا توپ دم دستش باشه.ماشیناش رو هم خیلی دوست داره اونا رو میچینه روی حاشیه فرش و قام قام بازی میکنه.گاهی هم یه شی گرد مثل در قابلمه رو بر میداره و رانندگی میکنه که در این مورد بنده باید کنار دستشون بشینم.......خلاصه که روزگاری داریم با این سفید برفی مون........... هر چی از شیرین کاری هاش بگم کم گفتم ...... وای که چقدر سخت و چقدر لذت بخشه بزرگ کردن و تربیت کردن بچه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:28 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:38 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین نقاشی سهند:
سفید برفی در حال راه رفتن:
خواب شیرین:
....ومی خواد از همه چیز سر در بیاره!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:0 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ما خیلی خوشحالیم.دیروز در تاریخ 25/5/1388 سهند برای اولین بار حدود یک متر به تنهایی راه رفت. بالاخره پسر منم در حالیکه سیزده ماه و دو روزش بود راه افتاد. وای سهندم کی میشه بدوی و خودتو بندازی بغل مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:18 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سهند وارد ۱۴ ماهگی میشه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:19 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
این سفید برفی خیال راه رفتن نداره.واسه همین روروک خاک گرفته رو آوردیم دم دست تا شاید با کمک اون بتونه راه بیفته.اما زیاد از این تصمیم راضی به نظر نمیرسه:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:1 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
توی خونه هر جا سیم و پریز باشه سفید برفی هم همونجاست و به هر طریقی خودشو به هدف میرسونه:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:25 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح که بابایی میخواست بره سر کار؛انقدر بالاسر تخت سفید برفی سر و صدا کرد تا سفید برفی از خواب بیدار شد و شروع کرد با بابایی بازی کردن و خودشو واسش لوس کردن.غافل از اینکه بابایی باید بره سر کار.... بابایی هم که دیرش شده بود با اینکه دلش نمیومد سفید برفی رو رها کنه ولی مجبور شد بره و نتیجه اش شد این:
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:56 توسط مامان
|
|
||