تبليغاتX
سهند سفید برفی

سهند سفید برفی

مرد کوچکم تولد سه سالگیت مبارک

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

آه ای با جان ما آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

..عشق دیگر نیست این،این خیرگی ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

ای نگاهت لای لایی سحربار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور و شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:25  توسط مامان و بابا  | 

نوروز خود را چگونه گذراندید؟

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگی تان، سکه اش برکت عمرتان، سبزه اش طراوت و شادابی دلتان، ماهیش شوق ادامه ی زندگی تان باشد.

سالی سرشار از سلامتی و شادی در کنار عزیزان برای همه ی دوستان آرزومندیم.

 

برای تعطیلات به دیدار خانواده ی مادری به سوی نصف جهان شتافتیم:

اطراف تبریز برای خوردن صبحانه اطراق کردیم:

هر چی به اصفهان نزدیکتر میشدیم هوا گرمتر و گرمتر میشد، تا اونجایی که موقع گشت و گذار از شر کاپشن و پلوور راحت شده و تیشرت دوست داشتنیِ مهربان همدم ما شد.

میدان نقش جهان:

ناگفته نماند که دو روز اول بعنوان لیدر تور انجام وظیفه شد:

دنبال بازی:

قایم باشک:

چهل ستون:

موزه ی علوم طبیعی اصفهان:

اینم پسر خاله ی کوشولو موشولو که همش دوست داشتم بغلش کنم:

و بالاخره جیره ی من در همه ی سفرها به اصفهان......این پارکو خیلی دوست دارم چون هم یه عااااااالمه حوض آب داره هم یه عاااااالمه اسباب بازی:

طبیعتی زیبا در راه برگشت که طبع شاعری آدمو تحریک میکرد و باعث شده بود که واسه ی مامان و بابا این آهنگو زمزمه کنم:

.....دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره

....دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

....وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار

....وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار.......

....و سرانجام به مقصد رسیدیم و در سال جدید حضوری چشم گیر با اسباب بازی های نازنین به هم رسانده شد تا مامان بتونه با خیال راحت چمدونا رو باز کنه و وسایل رو جابجا کنه:

در این راستا اولین نقاشی معنی دار آدمکی ترسیم شد:

و سیزده به دری به یادماندنی:

و تقویمای امسال که به مدیریت خاله سولماز مهربون و به معاونت خاله زهرای نازنین تهیه شد:

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:8  توسط مامان و بابا  | 

آخرین پست سال 1389به زبان سفید برفی

.....خدا رو شکر بیماری به اتمام رسید و همه چی آرومه.

ناگفته نمانه که من نقش بسیار بسیار مهمی در روند بهبودی مامان و بابا داشتم:

 

مریض داری واقعاً کار طاقت فرسایی یه:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چند وقت پیش هم رفتیم یه آتلیه ی غیر انتفاعی؛۳-۴ ساعت اونجا بودیم همه جا رو به هم ریختیم کلی بازی کردیم تازه ناهار هم بهمون دادن!!!!خدا وکیلی کدومتون تا حالا یه همچین آتلیه ی باحال و باکلاسی رفتین؟؟؟

 نوروز پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:14  توسط مامان و بابا  | 

فقط آپ و دیگر هیچ!!!!!!!!!!!!

چند وقتی یه که سه تایی گرفتار آنفولانزایی شدید هستیم.

بیشتر نمی نویسم تا خدای نکرده به خواننده ها سرایت نکنه.

این شما و این هم تصاویر سفید برفی قبل از بیماری:

برج می سازه و به نظاره میشینه:

بادکنک باد میکنه و وقتی میترکه میترسه و کلی گریه میکنه:

غرق در بازی و خیس عرق:

یهو هوس کیک تولد و شمع فوت کردن میکنه و مامانو مجبور میکنه دست به کار بشه و واسش کیک بپزه:

بعد از هر بار شمع فوت کردن بازم میخواد که شمعا روشن بشن و وقتی که به خواسته اش جامه ی عمل میپوشونه کلی ذوق زده میشه:

این دو تا دسته گل هم که یارهای غارش هستن و تقریبا یه روز در میون باید باهاشون تلفنی صحبت کنه و خیلی دوستشون داره؛علی و پارسا:

سعی میکنه خرابکاریهاشو خودش درست کنه:

نتایج تعمیرات تلفن و اولین باری که از چسب زخم استفاده میکنه:

جدیدا هم هر وقت میخواییم ازش عکس بگیریم این مدلی ژست میگیره:

انشاالله پست بعدی پس از بهبودی کامل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 16:52  توسط مامان و بابا  | 

دو سه چهار!!!!ماه گذشته

توی دو سه چهار...!!!ماه گذشته اتفاقای زیادی واسمون افتاد که متاسفانه بیشترش بد بود......ولی خوب خدا رو شکر  به خیر گذشت.

روزا تند تند دارن می گذرن و سفید برفی من داره تند تند بزرگ و بزرگ تر میشه و دیگه رسما شده همدم و مونس مامان.زمانی  که شادم باهام شادی می کنه زمانی که ناراحتم مثل آدم بزرگا دلداریم میده....چقدر زود پسرم بزرگ شد.... و ناگفته نماند که شیطنتاش همچنان سر جاشه و آپدیت میشه:

عشق توپ و فوتباله و چنان شوتایی میزنه که همه چیزو منهدم می کنه:

توپ بازی و خرابکاریهای حاصله:

تــــــــــــــــــــــــــــوی دروازه:

 

 

همیشه توی مغازه ی اسباب بازی فروشی چشمش دنبال توپ می گرده اگه پیدا نکرد میره سراغ ماشین:(کوچکترین توپها رو از بین تعداد انبوه اسباب بازی ها پیدا میکنه):

اینا هم توپهای مورد علاقه اش هستند که همیشه باید دم دست باشند و صبح که از خواب پا میشه اول باید یه دور حاضر غایب بشن(بماند که اگه آدم بخواد بره تو اتاقش باید از روی توپها رد بشه......):

روزی یه بار هم میبردشون حموم:(کلاه ایمنی هم میذاره که یه وقت خدای نکرده زبونم لال روم به دیوا آب رو سرش نریزه!!!!!)

 

وقتی که دیگه حسابی توپ بازی میکنه و همه چی رو درب و داغون به لاوه های مامان گوش می ده و می ره سراغ ماشین بازی:

گاهی هم برای تنوع از وسایل مامان و بابا واسه خودش اسباب بازی درست میکنه:

وقتی که می ریم بیرون هر جایی که فواره داشته باشه مثل فلکه ها و میدانها رو دوست داره نگاه کنه و یا به قول خودش بره به آب دست بزنه ببینه سرده یا گرمه!!!!

دوش با آبیاری قطره ای در پارک:

توی رستوران هم به خاطر آکواریوم یه جا نشست و غذاشو تا آخر خورد:

بعد از آب بازی می رسیم به  تاب تاب عباسی و سرسره بازی (البته عکسا مال زمان غیبت کبری مونه):

خسته از بازی و استراحت در پارک:

ره آورد سفر به اصفهان:

سی و سه پل:

کلیسای وانک:

در راه برگشت در حال آواز خوندن واسه ی آقای راننده:

داغ لار اوی اوی اوی         یول لار اوی اوی اوی....


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



سفید برفی و دوستان:

روابطش با بچه ها خوبه و دوستشون داره مخصوصا اگه همسن و سال باشن و بتونن خوب با هم بازی کنن.

این سه تا دستشون تو یه کاسه است:

خدا می دونه دارن با هم چه نقشه ای می کشن!!!از اون نگاه های شیطانی یه.


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

.....و آخرین تصاویر سفیدبرفی.به نظرتون بزرگ شده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 10:6  توسط مامان و بابا  | 

روزها از پی هم تند گذشت

سلام

 از تاخیر بسی طولانی مون بسیار بسیار عذر میخوام.

روزها مثل باد میگذره و من و سفید برفی ام همچنان در کنار هم اوقات رو سپری میکنیم.

به دنبال سرماخوردگی ها و ابریزش بینی ها و تب های پیاپی تا اطلاع ثانوی ترک تحصیل کرده و خانه نشین شده ایم.

به زودی زود آپی عظیم خواهیم داشت تا از شرمندگی همه دوستان مهربون دربیاییم.ممنون که همیشه به یادمونین.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:59  توسط مامان و بابا  | 

شروع دوره ای جدید از زندگی

از تاریخ بیست و پنجم مرداد ماه تغییری در روند زندگی سفید برفی به وجود اومد و وارد مهد کودک شد.در عرض سه روز تقریبا خوب با محیط جدیدش کنار اومده ولی هنوز حاضر نشده از مامان جدا بشه و مامان ناچاره که دو سه ساعتی که سفید برفی توی مهده اونجا حضور داشته باشه و از اونجایی که روابط اجتماعی سفید برفی بد نیست چند تایی دوست خوب پیدا کرده:

 

 

-------------------------------------------------------

و اما عکسای تولد سفید برفی که به علت تنبلی مامان به تاخیر افتاده:

و این هم یه ژست سفارشی مخصوص دوستان عزیز:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 17:9  توسط مامان و بابا  | 

تولد دو سالگی سفید برفی و تولد یک سالگی وبلاگ

 دومین سالیه که سفید برفی کنارمونه ولی انگار سالهاست که باهامونه....

دومین سالیه که حس زیبای مادر شدن و تجربه میکنم ولی انگار سالهاست که این حس با منه....

دومین سالیه که صدای خنده و گریه و حرف زدنش توی گوشم دلنشین ترین اهنگ زندگی ام رو مینوازه ولی انگار سالهاست که این صدا همراهمه...

دومین سالیه که معنی واقعی عاااااااااااااااشق شدن و میفهمم و این یعنی زندگی!!

دوستت دارم....نمیدونم چقدر فقط میدونم که نهایت نداره.وقتی که ادای گریه کردنو در میارم و تو با دستای کوچولوت بغلم میکنی و میگی مامان من دوستت دارم..انگار که دیگه توی این دنیا نیستم...بین اسمون و زمین معلق میشم و دیگه هیچ صدایی رو جز صدای قشنگت نمیشنوم ...

وقتی که از شیطنت هات عصبی میشم و صورت مثل ماهت و توی صورتم خم میکنی و با لبخند بی نظیرت میگی شلام مامان...دست و دلم میلرزه و دیگه خبری از عصبانیت نیست.نمیتونم در مقابل چشمای نافذت طاقت بیارم و محکم بغلت میکنم انقدر به خودم می فشرمت که میگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ مامان درد و فرار میکنی و منم به دنبال خودت میکشونی...و این میشه سر انجام عصبانیت من که میخواستم قاطعانه باهات برخورد کنم!!!!!!!!!!!!!!!

پسر دو ساله من می پرستمت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:13  توسط مامان و بابا  | 

پسرکم تولدت مبارک

مامان:

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در

ظلماتمان ببیند.گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود و

رودی که این همه را در خود بگیرد....

به تو نگاه میکنم و می دانم که این منم که نیازمند نگاه تو ام...نگاهی تا به

تو دل دهد...بگشایدت...آسوده خاطرت کند.

فردا روز تولد توست تولدی که زندگی مرا نه زندگی ما را دگرگون کرد

دگرگونی ای که حس زیبای غیر قابل توصیفی در من  برانگیخت.

به امید امدن فرداهای روشن در زندگی ات.

بابا:

بهترین آهنگ زندگی ام تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 16:36  توسط مامان و بابا  | 

پایان پروژه ای عظیم و گذران روزهای طولانی

بالاخره این پروژه عظیم جیشولوژی هم به پایان رسید و در حال حاضر نزدیک به یک ماهه که دیگه  از پوشک خبری نیست.(البته غیر از شبها).

تقریبا کامل صحبت میکنه که جمله بندی هاشو فقط و فقط مامان متوجه میشه چون گاها اشتباهی کلمه های ترکی و فارسی رو جابجا استفاده میکنه.

گاهی اوقات فعلهایی رو که اصلا از لحاظ معنی ربطی به هم نداره رو توی یه خانواده صرف میکنه:

بیوخ:بخون

بیاخ:بخواب

میاخ:میخوام....

مترجم خوبی هم شده و به خیال اینکه عمه ها و عمو ها (کلا اذری زبان ها)علم به زبان فارسی شون در حد سفید برفی نیست حرفای مامان رو واسشون ترجمه می کنه!!!!!!!!!!

توی مهمونی ها اغلب خانوما به حال مامانی غبطه میخورن که پسر به این ارومی داره...غافل از اینکه سفید برفی توی خونه از دیوار راست میره بالا.باور ندارین؟؟؟؟؟؟اینم مدرک:

 بهترین مکان برای تماشای تلویزیون(به قول سفید برفی تی وی):

همه وسایل منزل باید توسط یه کارشناس تست بشه:

لپ تاپ در اختیار تام سفید برفی:

هدیه روز جهانی کودک:

صرف ابمیوه خنک با پسر عموی مهربان:

بیرون از منزل:

برای خرید اسباب بازی فقط به یک عدد کارت نیاز داریم همین:

...عشق آب و آب بازی حتی توی حیاط مطب دکتر:

جدیدا اصلا رستوران رو دوست نداره و واسه مامان و بابا سوسه میاد:

مجبور میشن شام و بردارن و برن توی یه پارک ....

در حال تشویق بچه هایی که دارن توی پارک بازی میکنن:

و از فرط خستگی از حال میره:

این هم یه "دوستت دارم "عاشقانه از زبون سفید برفی واسه همه خوانندگان وبلاگ:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 17:32  توسط مامان و بابا  |